پارسال هیچ تقویمی روی دیوار خانه مان نبود. اصلا نفهمیدیم چگونه روزهامی گذشت و شب ها چگونه تمام می شد. پارسال خیلی دیر تمام شد. مثل این بود که در زحل یا مشتری زندگی می کردم. دیر می گذشت مخصوصا تابستانش
هر وقت ناراحتم اولین جایی که به ذهنم میرسه بیام، همینجاست. خیلی راحت و بدون سانسور میتونم حرف دلم رو بزنم و اصلا نگران نیستم. یک عادت کهنه و قدیمی. اونایی که همچین جایی رو ندارن کجا ناراحتی شون رو تخل
همیشه از این که احمق باشم دوری می کردم. دلم نمی خواست مثل کسی باشم که همین الآن به صندلی ام ضربه می زند! دلم نمی خواست مثل بقیه به مسائل نگاه کنم. این که کتاب نخوانده باشم. این که فیلم خوب ندیده باشم